تبليغاتX
...گاه

























...گاه

گفتی : هر وقت رسیدی خبر بده ...

من رسیدم ؛

اینجا آخر ِ خط است!

نگران نباش...

مجنون تر از آنم که به این بادها بلرزم...


پ ن : من حرف آخرم ؛  یک نقطه . یک سکوت


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت توسط مریم| |

من هستم ...

تو هستی ...

او هست...


از خوبی توست که بدی ها پشت در خانه ات صف کشیده اند...

وای که چقدر خوبی...

خوبی ات به ستوه آورده مرا...

وای...

وای...

تصور بزرگی تو در من نمی گنجد...

شاید دیوانه ای...

شاید من از دیدن خدایی که تو می بینی عاجزم...

وای از تو و خوبی هایت...

وای...



پ ن : ای خدای بزرگ به قدر بزرگی باورش حمایتش کن که جز تو پناهی ندارد...

پ ن : نشاطی هست در قربانگه عشق ، که مقتولی ملول از قاتلی نیست...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت توسط مریم|

معجزۀ غریبی ست ؛

تو می روی و خاطرات زنده می شوند...

مدام می دوند و می دوند در کوچه پس کوچۀ  لحظه هایم

نفس نفس می زنم

صدای قلب من درون گوشهام پُر شده

به سرعت عبورشان نمی رسم...

بیا و یکبار هم که شده امتحان کنیم

به خاطر من ؛

نه!...

بخاطر خودت ؛

نه!...

اصلا بخاطر هرآنکه خاطرش را می خواهی

منصفانه راست بگو

چقدر؟

بگو به چند ؟

چه قیمتی بر این حراج ، گذاشتی؟

 به چشم های من نگاه کن؛

موسیقی نگاه ِ من ، طعم دل ِ دریایی ام را می دهد؛ شور ست ؛ شور...

بر خلاف دستهام!


پ ن : این روزها پُرم از خیالی که به بی خیالی َت بگذرانم...

پ ن : کاش مَرمَرِ تو  سنگ بود...

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مریم| |

ابتدای راه

 صاف و مستقیم به نظر می رسید و خورشید ، جایی در انتهای جاده بود

روشندل نبودم ؛ اما دل ، به روشنایی خورشید بستم

شاید به اشتباه کسی کور بودنم را به رُخم نکشید

این روشنایی در توهم من بود که از تاریکی راه و گودال های پیش رو غفلت کردم

تکیه گاه من نور بود ؛ کورکورانه به پیش رفتم

اما

بیش از نور ، تاریکی همه جا را فرا گرفته بود ؛

هنوز هم خورشید در دوردست  منتظر است...

شاید تنها ، تصویری ست که می درخشد

من خورشیدم را در دل ، پنهان می کنم

هراس این راه

دلم را تکان می دهد...

این تاریکی چشمانم را روشن می کند ؛ اما هراس همچنان باقی ست...

چشمم - به چشم روشنی ِ این ظلمت – روشن شد

من اما 

خورشیدم را در دل پنهان می کنم ...

 

پ ن : و امان از تاریکی وقتی که نور حجاب می شود...

پ ن : کاش کسی به من بگوید : " و این داستان تا کِی ادامه دارد؟ "

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت توسط مریم| |

 بارالها!

دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت نشسته ام ؛

بدهی کریمی ؛ندهی حکیمی ؛

بخوانی شاکرم ؛ برانی صابرم ؛

الهی احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی ؛

نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز؛

بهترین ها را در این روزهای پایانی سال ،

برای دوستانم که از بهترین ها هستند مقدر فرما.

 

پ ن : نویسنده این مناجات را نمی شناسم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت توسط مریم| |

من کوه بودم

قرار بود کوه باشم

قرار بود من مثل کوه محکم بایستم و تو همه دردهایت را در دل من بکوبانی ،

تا شاید بیستونی حاصل شود ؛

اما

من گـُـر گرفته بودم ...

ایستادم و مثل کوه آتشفشانی فوران کردم

و خودم را در زیر گدازه های غمت  مدفون ساختم

من غرق شدم

عمق  ِ وجودت مرا غرق کرد

آسمان ، تنها ذره ای از زلالی روحت بود که مرا در وسعت آن پرواز دادی...

چه دیر شناختمت ... که نه... هنوز هم مبهوتم...

نمی دانم سرباز ِ کدام سو بودم که  در این خانۀ سیاه مات شدم

وای که چه غافل بودم...

بی گمان تو نشانه ای هستی...

شاید آینه ای...

اینجا من ،

در انبوه مهربانی ات گم شدم...

خودت بگو

های !  فرشته !  از کدام آسمان آمدی؟

 

پ ن : انتهای عاشقی ات کجاست  پرستو؟

پ ن : چه صادقانه ، یقین داری...  باورم کم آورده تو را...

پ ن : قسم به تمام پاکی ها که همانند ِ نامت پاکی.

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت توسط مریم| |

مثل همیشه از سر کار بر می گشتم... جوان بودم آن روزها.

مثل همیشه ایستگاه ، انتظار مرا می کشید تا به خانه ام ببرد...

او را دیدم ... سلام و احوال پرسی...

هنوز همان حس خوب روزهای نوجوانی را برایم تداعی می کرد ؛

 از من پرسید...

از اینکه خورشید هر روز چگونه سلامم را پاسخ می دهد...

 که چطور هرشب به تماشای مهتاب می روم... اما از تو هیچ نگفت!

زمین هر روز به دور خودش می چرخید  و او دیگر در مرور روزهایم نبود تا اینکه ...

یک روز از روی همۀ خاک های  زمین عبور کرد ؛ خودش را به من رساند...

 اینبار اما ، از تو گفت ؛ تویی که نمی شناختمت.

 تا آن زمان لرزیدن بید را تنها شنیده بودم ؛

 و شنیده بودم که شنیدن کی بُوَد مانند دیدن ؛

 دیدم به چشم خودم هر آنچه را شنیده بودم...

شاید تقصیر از من بود...

روزهای کودکی رفته بود و سادگی اش را در من جا گذاشته بود...

 و من این امانتی را همه جا یدک می کشیدم...

با تو همراه شدم... پیش رو را نمی دیدم ؛  دستم را گرفته بودی؛

 گاه... رگبار تندی می گرفت و  دستت را چتر سرت می کردی ...

 من اما ، دستم در انتظار دست تو سرما را در آغوش می کشید...  

هوا کمی بهتر شد...

 دستم روی پای خودش ایستاده بود...

امروز روز دیگری ست...

به دستم نگاه می کنم... کمی  شبیه پیشانی مادربزرگ  شده ...

 یادت هست؟ زمستان بود...

زمستان است...

دیگر سردم نیست... دستهایم هم!

گـُـر گرفته ام شاید...

هر روز با دقت به دستهایم نگاه می کنم ؛

 دیگر توی انگشتهایم نیستی؛ خوب ها همیشه انگشت شمارند...

پاییز رفته و برگ و بار این درخت حالا می ریزد؛ حالا که...

بهار از راه نرسیده ؛

فصل گلاب گیری هم نیست که بوی پرپر شدن  گل ها به مشامم می رسد...

این چه زمستانی ست که تمام نمی شود؟

چه هوای دلگیری ست...

حتی مجالی برای یک آه ... نمانده ؛

من در همین ایستگاه پیاده می شوم...

گرمم شده ! باید کمی پیاده روی کنم...


پ ن : دیگر دلم هوای کسی را نمی کند.

پ ن : شب که اینقدر نباید به درازا بکشد...

پ ن : دلم درگیر کابوسی ست بی رحم از دوراهی ها 

          و تو پایان هر راهی

         که جز رفتن به سوی انتهای آن برایم انتخابی نیست...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت توسط مریم| |

  بعضی ها مثل پزشک ها هستند ؛

حتی اگر مَحرم  هم باشند ، همیشه غریبه باقی می مانند.

  بعضی ها مثل تصویر ِ توی آینه هستند ؛

 بود و نبودشان به تو بستگی دارد.

 بعضی ها مثل ِ تلفن ِ همراه هستند ؛

هرچقدر با آن ها صحبت کنی بدهکار می شوی.

 بعضی ها مثل بیسکوییت " hi bye " هستند ؛

تا به آن ها سلام کردی ، باید با آن ها خداحافظی کنی.

 بعضی ها مثل شمع هستند ؛

شاید سالی یکبار - وقتی برق می رود - به کارَت بیایند ، اما راهت را روشن می کنند.

 بعضی ها مثل ِ دروغ هستند ؛

بی هویت ، زود گذر و تهوع آور.

 بعضی ها مثل آب هستند ؛

مایۀ حیات و پاکی ؛  تلف کردنشان گناه بحساب می آید.


پ ن : بعضی ها مثل ِ من هستند ؛ که حرف های دیگران را کُپی پیست نمی کنند. :)

پ ن : بعضی ها مثل ِ هیچکس نیستند ؛ مثل ِ هیچکس!

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت توسط مریم| |

قهر می کنی به لحظه ای ؛


                         
دوباره آشتی ...


جُرم من چه بود؟


از برای قهر ِ خود ،


                      
بهانه ای نداشتی


ابروان درهم ات به وقت ِ قهر ،


  
خنده های بی امان ِ وقت ِ آشتی ...


من، چگونه سر کنم کنارِ  تو


از چه رو   سر ِ دو راهی ام گذاشتی؟


رشتۀ محبت مرا ،


      
پاره می کنی به قهر


        
تا گره خورد به مهربانی ات ؛


تارهای چنگ ِ دل ز هم گسسته ،


 
نیست فرصتی برای وصلت دوباره ،


                         
جای آشتی،  نذاشتی


آتش ِ نگاه ِ تو،


   
خامی ِ وجود ِ من،


    - 
با من و خودت یگانه باش

 

   کاش لحظه ای

        فقط برای لحظه ای مرا

                              بخاطر ِ خودم

 

                               دوست داشتی

 

پ ن :  شعر از خودم!  :)

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت توسط مریم| |

خودم دیدم...

آمده بودند مهمانی ؛

مهمان بودند ؛

مهمان ِمادری داغدار

شب های گریه بود ؛

برای تسلیت گویی آمده بودند

اما...

خودم دیدم

شاد بودند...

شادی را در چشم هایشان که از اشک،  تر شده بود، دیدم...

شب های گریه بود ؛

اما...

این شب ها همه ، غذا برای خوردن داشتند

شب های گریه بود؛

اما...

خودم دیدم

خوشحالی وجودشان را...

خودم دیدم

بچه ها سیر بخواب رفتند.

آه...

چه ضیافتی برپا کرده ای

حســـــــــــــــــــــــــــین*!

 

پ ن : کـَـرَمخانه اصلا بفرما ندارد...

پ ن : دست من و تو نیست اگر عاشقش شدیم / خیلی حسین* زحمت ما را کشیده است

پ ن : * : سلام ِ خدا بر او

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت توسط مریم| |