محکوم
حس میکنم محکومم
به سرنوشتی که انتخابش رو بر خلاف نظر ح.خ به یاد ندارم
در عرض چند دقیقه کل لحظه های بد زندگیمو مرور کردم
سخته
برای استوار موندن
برای جا نزدن
سخته که باورمون رو از دست ندیم
سخته که بپذیریم یه روز همه چی
سر جای واقعی خودش قرار میگیره
الان لحظات سختی رو میگذرونم
حس میکنم صراط همینجاست
از مو باریکتر و از شمشیر برنده تر
ازم پرسید کجا میخوای بری؟
گفتم : به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم ...
پ ن : حالم خوب نیست ...
پ ن : دستمو رها نکن ؛ کجا رو دارم برم؟
پ ن : و فریادی که به دیواره های سینه میکوبد تا بیرون بیاید و ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۴۰۱ ساعت توسط مریم
|