۲۷ تیر ۱۴۰۴ / قسمت دوم
بعد از رسوندن گل پسر ،
خودمو با گوش دادن روتین روزانه در ماشین مشغول کردم تا زمان بگذره
بعد از ماشین پیاده شدم تا برم نون تازه بخرم.
نونوایی تافتون همچنان بسته بود ؛
از صاحب سوپری پایین بلوار پرسیدم :
غیر از این نونوایی کجا نونوایی هست؟
اشاره کرد یه بربری کمی پایین تره.
به همون طرف راه افتادم و چشم می گردوندم تا پیدا کنم.
خانمی رو دیدم که با چندتا نون توی دستش از روبرو میومد.
صف نونوایی نسبتا شلوغ بود.
بیشتر صف پیرمردهایی بودند که صبح باهم پیاده روی رفته بودند.
به شاطر اشاره کردم یه نون کنجدی برام بزنه.
تقریبا ده دقیقه طول کشید.
نون رو که گرفتم از گلزار رفتم بالا ...
نشستم توی ماشین.هوا خیییلی گرم بود.
دیدم دارم تبخیر میشم.
کولر ماشین رو روشن کردم تا بتونم زنده بمونم .
۷:۵۶ دیگه حوصله م سر رفت و فکر کردم حتما دیگه ز.ش بیدار شده.
بهش زنگ زدم. بیدار بود . گفت کجایی؟
گفتم پشت در ؛ خودم کلید دارم .
گفت : عه پس چرا نمیای داخل؟
نون رو برداشتم و رفتم .
معلوم بود تازه بیدار شده...
چشاش هنوز پف داشت و رختخوابش اون وسط پهن بود.
داشت کتری رو روی گاز می ذاشت تا برای چای آب جوش بیاره.
رختخوابش رو جمع کرد.
یه کم وسایل روی میز رو جمع و جور کرد
بعد از جوش اومدن آب چایی دم کرد.
سفره پهن کردیم
خ.ط بهم زنگ زد ببینه کجام
گفتم اومدم مزون
شما هم بیا بعد از صبحونه همه باهم بریم
خ.م هم اومد مزون
یه ظرف بزرگ سالاد ماکارونی آورده بود
گفت برای گل پسر تو یه ظرف دیگه بریزم و بردارم
خ.ط هم رسید
همه با ز.ش صبحونه خوردیم و
راجع به مشکلات خ.ط و صاحبخونه ش حرف زدیم
ز.ش دبه کرد وگفت نمیاد
گفت باید ماشین رو ببرم کارواش تا همسر محدثه بیاد ماشینو ببره.
.
پ ن : اگه یادتون باشه دیت امام زاده پنج تن داشتیم ...